X
تبلیغات
sofiya asali

sofiya asali
خاطرات ما و سوفیا عسلی
ماه گذشته چند روزی رفتیم تهران و شمال

عکس زیاد گرفتیم اما همشون خانوادگی هست و دسته جمعی!

اینجا جنگل نور هست و سوفیا ناراحته که چرا دسته بلالش کنده شده)(به اصرار خودش  گرفت تا پوستشو بکنه بعدم که دستشو کند یه عالمه غر زد!)

 

 

این هم اولین روز پیش دبستانی سوفیا اول مهر ۹۲ با اینکه خیلی خوابالو هستش اما خوشحاله

بماند که چه قدر گریه میکنه که من باید پیشش بمونم

 

 

اینو خودش از خودش گرفته!

 

 

الهی قربون اون چشای خوابالوت بشم من مامانی

 

 

[ جمعه پنجم مهر 1392 ] [ 17:35 ] [ مهلا و امین ]
سلام

بعد از چند ماه دوباره آمدم

این روزها اصلا حال خوشی ندارم کسی رو هم برای درد دل نداشتم به هر کسی که درد و دل میکنم همه کاسه کوزه ها رو سر کارم می شکنن غافل از اینکه اگه کارمو ازم بگیرن دیوانه خواهم شد

میان احساسات متناقضم گیر افتادم

احساس مامان سوفیا بودن و کودکی دیگر در درون داشتن ماههاست آرزوی بغل کردن دخترکم را دارم اما ......

ای کاش میتونستم هر اونچه توی دلم هست را بیان کنم اما اصلا نمیدونم چه جوری می شه گفتشون چون خودمم نمیدونم چه جور احساسی دارم

شاید ۱۵ تا ۲۰ روز آینده نوزادم به دنیا بیاد من باید چه طوری رفتار کنم؟ نمیخوام سوفیا دچار مشکل بشه و فکر کنه از عشقم نسبت بهش کم شده از طرفی نوزاد تازه به دنیا آمده رسیدگی زیادی میخواهد مدام باید بغل من باشه و کنارش باشم

چه کنم؟ سر درگمم نمیتونم خودمو کنترل کنم

بسیار بسیار حساس شدم به کوچکترین بار احساسی اشکم سرازیر میشه مثل همین الان!

تمام سعیم را میکنم که سوفیا کمبودی احساس نکنه اما میدونم که تو اون کله کوچولوی پر از سوالش که همیشه عجیب ترین سوالای دنیا توشه باز هم فکر می کنه وقتی خواهرش به دنیا بیاد دیگه مامانم منو دوست نداره

بار ها و بارها و بارها از من اینو پرسیده و بغض معصومانه اش تو گلوش شکسته

و من چی میتونم بگم؟ چه طور توجیهش کنم؟جز اینکه هدیه و جایزه هاش را از طرف خواهرش بهش بدم

امیدوارم بتونم مادر خوبی برای دو دخترم باشم

امیدوارم فرزند سالمی خدا بهم بده

برام دعا کنین بسیار به دعا محتاجم

خدایا خدای خوب و مهربونم فرزندی سالم و صالح بهم بده خدایا میدونی که خیلی میترسم میدونی که همه این ترسها باعث ضعف تو روحیه ام شده خدایا بهم قدرت بده که نترسم و استرس نداشته باشم

خدا جونم دختر کوچولومو سالم تو بغل بذار (آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآمین)

تا مطلب بعد بدرود

 

[ جمعه پنجم مهر 1392 ] [ 13:16 ] [ مهلا و امین ]
اول نوشت : عکس ها را درست کردم

 

اینم قولییییییییییی که داده بودم عکس سوفیا و الفی و پنسی

 

 

 

این الفیه جوجه سرلاکی بود  که خودمون بزرگش کردیم

اینم سوفیا شوار بر شییییییییییییییییییییییییر

 

 

 

 

 

سمت راستی الفیه و سمت چپی پنسی

 

 

اینم تنها عکسی که از تولد امسال سوفیا دارم یه تولد خودمونی !

و خبر جدید هم اینکه سوفی داره خواهر دار میشه

 

[ شنبه یکم تیر 1392 ] [ 12:23 ] [ مهلا و امین ]
سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام من بازم  طبق رسم دیرینه ام نصفه شب یاد اینجا افتادم

اول از صاحب امتیاز این وبلاگ بگم حالش توپه خیلی هم شیطونه و پررررررررررررررررررررررررررررررررحرف و صد البته فضول همه جا خلاصه که حالش خوبه شکر خدا

سوفیا الان ۱ ماهی میشه ترم ۱ زبان انگلیسی هستش و خیلی هم علاقه داره

از اول مهر باید بره پیش دبستانی

من و نی نی علامت سوالیمون هم خوبیمون کلی تست و آزمایش دادیم و همش نرمال بود شکر خدا

 و اواخر مهر ماه می پره تو بغلم فداش بشم

باور کنین نمیرسم سر به اینجا بزنم از بس که سرم شلوغه ولی همیشه به یاد اینجا و خاطرات خوبی که اینجا یادآورشون هست بودم و خواهم بود

قوللللللللللللل شرف میدم دفعه بعد عکس سوفیا را با پنسی و الفی (دوتا طوطی هامون) بذارم

تا مطلب بعد

بدرووووووووووووود

 

[ دوشنبه ششم خرداد 1392 ] [ 1:14 ] [ مهلا و امین ]
سلام سلام

سال نو مباررررررررررررک صد سال به این سالهااااا

 

نمیدونم چرا آخر شبیه دلم یهو هوای اینجا را کرد با بابا امین نشسته بودیمو خاطراتت را مرور میکردیم گفتیم یه سری هم اینجا بزنیم

امشب تا ساعت ۱۰ کارگاه بودیم وقتی اومدیم خونه گیر دادی که پیتزا میخوای طفلک بابات هم رفت برات گرفت و تو هم یه عالمه شو خوردی و من و بابات به این نتیجه رسیدیم که سوفیا هر غذایی را دوست داشته باشه عالی میخوره و مابقی را به زوووووووووووووووور شاید یه ذره بخوره

حال من و کوچولوی تو راهمون هم خوبه به خواهرش کلی سلام رسوند و بوسیدش

الان توی هفته ۱۱ هستم و به گفته دکترم همه چه آآآآآآآآآآآآآآاروم و خوب در حال پیشرفت هستش

محتاج دعای تک تک شما هستیم

سوفیای عزیزم دخترک عسلی مامانی اینقدر با هوشی و کنجکاو که هیچی را نمیشه ازت قایم کرد

از ته قلبم از تمام وجودم با ذره ذره احساسم دوست دارم و عاشقتم تو همیشه یکیدونه مامانی می مونی

تا مطلب بعد

بدررررررررررررررود

[ جمعه شانزدهم فروردین 1392 ] [ 1:4 ] [ مهلا و امین ]

درباره وبلاگ

21 آذر 87 خداوند مهربان به ما با ارزش ترین هدیه خود را داد و ما برای ثبت این لحظات یه یادماندنی با فرشته کوچولوی دوست داشتنیمان به اینجا می آییم
من تمام سعیم را میکنم تا بهترین هایت را ثبت و بعدها به تو هدیه کنم
مامان مهلا و بابا امین
امکانات وب

امارگیر حرفه ای سایت